انگار دیگه زندگی من نیست، بیشتر شبیه یه فیلم سینمایی شده که هیچ کس حوصله تا آخر نگاه کردنش رو نداره.
انگار دنیا تو اون لحظه تموم شد.
چقدر دلم برای اون تابستون تنگ شده
یک ناکجاآباد و تمام تو
بهت نگفتم ولی عاشق اون صبح های بودم که موهای عسلیت و دم اسبی می بستی و شروع می کردی صدا زدن اسمم رو "پرهام" ... "پرهام پاشو الان هوا گرم میشه دیگه نمیشه بریم بدویم ها"
"پرهام پاشو دیگه"... "پرهام".
بعد میرفتیم و رو شن های ساحل میدویدیم.